سوسنستان

خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس می کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از می حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

وای از این صد و آه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نا مهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه

گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه

گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه

می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم !

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من ست

شاهد من چشم بیمار من ست

فکر می کردم که او یار من ست

نه فقط در فکر آزار من ست

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه باداباد بود

خوش به حالش کین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعد از سالها سلام...سلام بدوستان وبلاگ نویسی که نمیدانم الان کجا هستند مینویسند یا نه امروز هوس کردم سری به وبلاگ خانه ی قدیمی و گرد و غبار گرفته سوسنستان بیام یادی از دوستان قدیم کنم همه چیز یادم رفته حتی نمیتونم راحت تای÷ کنم مدتی هم که ویلاگ به دست وحید افتاده بود همه چیز بهم ریخته به هر حال چند سالی گذشته روزهای خوب و بد با هم گذشتند خیلی اتفاقها افتاد اول کاری که امروز انجام دادم قالب وحید را ÷اک کردم و قالب جدید انتخاب کردم اگر عمری باقی بماند میخوام دوستان قدیم را ÷یدا کنم و حالشان را ب÷رسم...خدایا به امید توقلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

سلام خدا  کجایی؟

مگه دیگه دوستم نداری؟ خدددددااااااااا

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٤ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٠ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

کوله بار ارزوهات روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی

زندگیتو پای دلدادگی دادی

هر جا که دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس دل اگه بی سر و سامون

دل زخمی دل تنها و تکیده

دل گریون منو هی دل گریون

کوله بار ارزوهات و کی دزدید

دل دیونه به گریه هات کی خندید

تو رو با هول و ولا تنها گذاشتند

اونها که لیاقت عشقو نداشتند

تک و تنهایی با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٦ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

سلام

باز هم چهارم اسفند از راه رسید باز هم خاطرات تلخ و وحشتناک ان روز صبح دیوانه ام میکند واقعا نمیدانم در کار خدا چه حکمتی است این عکس دگرگونم میکند انقدر که نمیتوانم حال خودم را در ان لحظه شرح دهم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


Design By : Pichak